




سپتامبر 2, 2008





سپتامبر 2, 2008
مهندسی مکانیک در مقطع کارشناسی ارشد دارای ۷ گرایش می باشد که عبارتند از :
1. ساخت و توليد
2. طراحي كاربردي
3. تبديل انرژي
4. مهندسي پزشكي _ بيومكانيك
5. سيستم محركه خودرو
6. سازه بدنه خودرو
7. طراحي سيستم هاي تعليق (فرمان و ترمز )
مواد امتحانی و ضرایب آن در گرایشهای مختلف :
زبان تخصصی : به ترتیب در گرایشهای فوق دارای ضرایب ۱ و ۱ و ۱ و ۳ و ۲ و ۲ و ۲
ریاضیات شامل : ( ریاضی عمومی 1 و ۲ ، معادلات دیفرانسیل ، ریاضیات مهندسی ) به ترتیب در گرایشهای فوق دارای ضرایب ۲ و ۲ و ۲ و ۴ و ۳ و ۳ و ۳
حرارت و سیالات شامل ( ترمودینامیک ، مکانیک سیالات ، انتقال حرارت ) : به ترتیب در گرایش های فوق دارای ضرایب ۱ و ۲ و ۳ و ۳ و ۳ و ۲ و ۱
جامدات شامل ( استاتیک ، مقاومت مصالح ، طراحی اجزا ) : به ترتیب در گرایش های فوق دارای ضرایب2 و ۳ و ۲ و ۴ و ۳ و ۴ و ۳
دینامیک و ارتعاشات شامل ( دینامیک ، ارتعاشات ، دینامیک ماشین ، کنترل ) : به ترتیب در گرایشهای فوق دارای ضرایب ۱ و ۲ و ۲ و ۳ و ۲ و ۳ و ۴
دروس تخصصی ساخت و تولید شامل ( ماشین ابزار ، قالب پرس ، علم مواد ، ماشین های کنترل عددی ، اندازه گيري ، توليد مخصوص ، هيدروليك و نئوماتيك ، مديريت توليد ) : به ترتیب در گرايش های فوق دارای ضرایب ۴ و ۰ و ۰ و ۳ و ۰ و ۰ و ۰ می باشد
سپتامبر 2, 2008
خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودیم با بچه ها بریم دماوند …
صبح چهارشنبه ساعت ۴ صبح ، من بودم و فرزاد و حسین و رسول ، تا تهران دو ساعت راه داشتیم ، جاده خلوت بود ، از جاده فیروز کوه و بعد اما زاده هاشم و بعد روستانه گزانه .
تصمیم گرفته بودیم دماوند و از جبهه ی شمال شرقی صعود کنیم . برنامه رو ۲ روزه بسته بودیم . زمان بندی برنامه این طوری بود که از روستا بعد از ۹ ساعت باید خودمونو به پناهگاه می رسوندیم . شب برای هم هوایی تویه ارتفاع ۴۵۰۰ متری می موندیم و فردا صبح برای صعود به سمت قله می رفتیم و از جبهه ی جنوبی برمی گشتیم …
سرپرستی این برنامه رو حسین عزیز قبول کرده بود … ساعت ۸ شب چهارشنبه ست ، تقریبا ۱۰ ساعتی می شه که داریم راه می ریم … رسیدیم به مناره … نمی تونم دقیق تخمین بزنم تویه ارتفاع چندیم … اما فکر میکنم ۴۰۰۰ یا یکم کمتر و بیشتر … اشتباه کردیم و فکر میکنم یعنی مطمئنام اگه این اشتباه رو نمی کردیم خیلی راحتر می تونستیم بریم بالاتر … مسیر پاکوب برای رد کردن مناره دقیقا طرف راست ما بود اما حسین و فرزاد تصمیم دارن از راه دیگه برن بالا … از مسیری که شیبه ۷۰ ٪ خیلی انرژی مونو گرفت … من کاملا انرژی تموم کرده بودم … فرزاد ارتفاع زده شده بود … اما به خودش نمی آورد و جوری وانمود میکرد که مشکلی نداره . اما من می دونستم که تویه ارتفاعات بالا مشکل داره … آخه هنوز صعود سال پیش سبلانو یادم مونده بود … هر جوری بود خودمونو به یاله بالایی رسوندیم … چراغ پیشونیا مون روشنه … منو و رسول از جلو داریم میریم و حسین و فرزاد با کمی فاصله از پشت میان … ساعت ۹:۳۰ … فاصله ی چندانی با پناهگاه نداریم … فاصلمون با فرزاد و حسین زیاد شده … کم کم هوا داره سرد میشه … پلارم و دسکشام و کلاهمو از تویه کوله در میارم … نور هدلامپ حسین داره نزدیک و نزدیک تر میشه … فرزاد شدیدا ارتفاع زده شده … و حالش مدام به هم میخوره … باید بگم که هدف ما قله نیست و مهم تر از همه چیز سلامتی خودمونه … صلاح دونستیم که برگردیم … چون با توجه به شرایطی که فرزاد داره بالا رفتین خطرناکه … هوا سرد شده … فرزاد حتی نمی تونه لباسشو زیاد کنه … بهش کمک میکنم … پلارشو از تو کوله بهش میدم و دسکشا شو دسش میکنم … حسین میگه به صلاحه که برگردیم و مسیر شن اسکی رو ادامه بدیم و ارتفاع کم کنیم … اما با توجه به تاریکی هوا کار خطرناکیه … از طرفیم موندن تویه این ارتفاع با توجه به نداشتن چادر و هوای سرد و زیره صفر میتونه خطرتاک باشه … اما با تصمیم بچه ها صلاح دونستیم که تو ه همون ارتفاع بی واک کنیم … حسین جای خوبی رو پیدا کرده بود … خیلی سریع کیسه خوابا رو از کوله در آوردیم … رفتیم داخل … قرار شد نیم ساعتی بخوابیمو بعد شام بخوریم … فرزاد بهتر ده بود … اما من یکم سردم بود … حسین و فرزاد و رسول خوابشون برده بود … اما من نمی تونستم بخوابم … حسینو صدا کردمو گفتم : نمی خوان چیزی بخورین … بلند شین … فرزاد اولین کسی بود که جوابمو داد … حالش خوب شده بود … و با توجه به کمکای من تو اون شرایط حالا اون بود که باید تلافی میکرد … پیک نیکی شو روشن کرد و سوپ رو سره شعله گذاشت … فکر نمیکنم هیچ وقت سوپی که اون شب تویه اون هوای سرد خورده بودم و بتونم فراموش کنم … خیلی مزه داد … هر جوری بود … تویه اون هوای سرد اون شبو گذروندیم … درسته نتونستیم قله رو صعود کنیم … اما هیچی چیزی از شایستگی ما کم نشد … سلامتی بهترین و مهمترین چیزی بود که ما باید بهش اهمیت می دادیم … ساعت ۷ صبح بود … بعد از خوردن صبحونه باید تصمیم میگرفتیم که ادامه بدیم یا نه … با توجه به شرایط بچه ها و غذایی که داشتیم من و رسول مخالف بالا رفتین بودیم … اما حسین و فرزاد … دوست داشتن برنامه رو ۳ روزه کنیم و بریم بالا … اما من می دونستم که فرزاد نمی تونه بالا بیاد … و داره رودر باسی می کنه … برای همین با رای گیری که شد تصمیم گرفتیم برگردیم و برنامه رو تموم کنیم … ساعت ۱۲:۳۰ … بعد از تقریبا ۴ ساعت به روستا رسیدیم … مسیر برگشت از جبهه شمال شرقی خیلی طولانی بود اما خیلی سریع اومدیم … دایی حسین که ما رو رسونده بود منتظرمون بود تا ما رو برگردونه … آخه دیشب باهاش تماس گرفتیم که از شما شرقی میام پایین … این صعود هم به گونه ای تموم شد … تو یه این برنامه خیلی بهتر و آماده تر بودم … و اینو خیلی خوب احساس میکردم … اما قسمت نشد که دماوندو از شما شرقی صعود کنم … در هر صورتبرنامه بیاد ماندنی شد … مخصوصا شبی که مجبور شدیم تویه اون هوای سرد بیواک کنیم … یادش بخیر …
تاریخ دقیق برنامه رو برای این می نویسم که یادم نره : ۹ و ۱۰ مرداد ۸۷
خودم ، حسین ، فرزاد و رسول عزیز … صعود تا مناره ارتفاع ۴۱۰۰
یادش بخیر …